|
با كمي تاخير
دل من يه روز به دريا زد و رفت (محمد علي بهمني)
يك غزل كوتاه از خودم عمري است كه افتاده نه بر سر كه به پاهاي زبان ها آخر مگر اين دل، دل بيچاره چه كرده است به آنها انگشت نما هستم و از سايه ي خود نيز گريزان تاكيد كنم مايه ي عبرت شده ام پيش جوان ها آنقدر "ندارم" كه سفر كردنِ من مثل هميشه بي واسطه تعريف جديدي است براي چمدان ها پائيز به پيشاني من خط جديدي ننوشته است عمري است كه بي برگ و برم كرده و دور از هيجان ها
منتظر نظرات شما هستم
و در پايان دو بيت از دوست بسيار خوبم ناصر رزمجو از بندر عباس
انگشتري از من كه در انگشت داري يعني كه همواره مرا در مشت داري گفتار من، كردار من، پندار من، تو چه انتظاري ديگر از زرتشت داري
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در شنبه 2 دی1385 و ساعت 2:39 بعد از ظهر |
|
