|
سلام
از سر بخشنگی و بنده نوازی مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
یک غزل کوتاه از خودم گفتی که مرگ بوسه ای از شوکران توست این شام شام آخر و این امتحان توست من راضی ام به بوسه ی کوتاه از لبت جانم اگر به لب برسد هم از آن توست روحم به شوق می رود از جسم خسته ام وقتی که بوسه از من و مرگ از لبان توست آرامشم به مردن بعد از همین شب است تقدیر اگر به ماندن با دیگران توست این جمله ها و زمزمه های مکدرم آواز نیست ناله ی صید جوان توست
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 1:22 بعد از ظهر درد هاي هميشگي
يك غزل از خودم دوباره دلش با تو پر زد، و ميخواهد امشب كنارت مكرر بميرد و ميخواهد اينجا، همين جا به روي مسيحاي دستت شناور بميرد خدايش شدي يك خداي عجيب و غريب پر از وسوسه، در نمازش ببين هم خدا گونه شد هم همين مرد چيزي نمانده كه كافر بميرد خودش را شبيه پرنده رها كرده در تو براي ابد سال نوري تورا هم قفس كرد، انگار تصميم دارد به يك شكل ديگر بميرد تو شايد همان قصه باشي كه آخر به او ميرسد با تمام قشنگي و شايد نيايي، و شايد در اين شعر اين مرد تنها سر آخر بميرد خودش خواست اين گونه در تو پياپي برقصد، بگريد، و حتي نباشد و در جان دريا ميان دهلها و با شروهي شاد بندر بميرد اگر قسمت مرد مردن بدون شناور شدن روي دست تو باشد دو ركعت غزل شو كه شايد همين كار باعث شود تا سبكتر بميرد
يك غزل از محمد علي بهمني دريا شدست خواهر و من هم برادرش شاعرتر از هميشه نشستم برابرش خواهر! سلام، با غزلي نيمه آمدم تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش ميخواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما با هم سرودهايم جهان كرده از برش خواهر زمان زمان برادركشي است باز شايد به گوشها نرسد بيت آخرش با خود مرا ببر كه نپوسد در اين سكون شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش دريا سكوت كرده و من حرف ميزنم حس ميكنم كه راه نبردم به باورش دريا! منم همو كه به تعداد موجهات با هر غروب خورده بر اين صخرهها سرش هم او كه دل زدهست به اعماق و كوسهها خون مي خورند از رگ در خون شناورش خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست خرچنگها مخواه بريسند پيكرش دريا سكوت كرده و من بغض كردهام بغض برادرانه اي از قهر خواهرش
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در سه شنبه 24 بهمن1385 و ساعت 3:40 بعد از ظهر با كمي تاخير
دل من يه روز به دريا زد و رفت (محمد علي بهمني)
يك غزل كوتاه از خودم عمري است كه افتاده نه بر سر كه به پاهاي زبان ها آخر مگر اين دل، دل بيچاره چه كرده است به آنها انگشت نما هستم و از سايه ي خود نيز گريزان تاكيد كنم مايه ي عبرت شده ام پيش جوان ها آنقدر "ندارم" كه سفر كردنِ من مثل هميشه بي واسطه تعريف جديدي است براي چمدان ها پائيز به پيشاني من خط جديدي ننوشته است عمري است كه بي برگ و برم كرده و دور از هيجان ها
منتظر نظرات شما هستم
و در پايان دو بيت از دوست بسيار خوبم ناصر رزمجو از بندر عباس
انگشتري از من كه در انگشت داري يعني كه همواره مرا در مشت داري گفتار من، كردار من، پندار من، تو چه انتظاري ديگر از زرتشت داري
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در شنبه 2 دی1385 و ساعت 2:39 بعد از ظهر سلام
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي يك غزل از خودم كابوس عطش در سحرِ سرد زمستان شده اي در جلد من افتادي و انگار كه شيطان شده اي تصوير غريبي است لبم روي لبت پر زده است بر بوم سياهي شبم چلچله باران شده اي من كفر مسلم شده ام در غزلم قلط زدي تا اين كه در اين بيت تو در كفر مسلمان شده اي شيطان شده اي باز به فرمان تو ام بانويم اينبار تو سر كرده ي مغرورِ خدايان شده اي در دست تو افتاده دلم آه تو در دست مني زيبا تر از اين چيست كه زنداني و زندان شده اي دنيا به سر مردمك چشم تو مي چرخد آه اصلا چه نياز است به گفتن كه سليمان شده اي
منتظر نظرات زيبايتان هستم |+| نوشته شده توسط حر شفقت در دوشنبه 6 آذر1385 و ساعت 1:6 بعد از ظهر سلام
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در شنبه 15 مهر1385 و ساعت 10:40 قبل از ظهر سلام با كمي جابه جايي
يك غزل از خودم انسان شدن چقدر برايم غم آور است اين درد سال هاست كه در من شناور است جسمم هميشه سبز به پاييز مي رسد جانم پر از شهادت سرو تناور است با هر نگاه ساده دلم پر كشيد و رفت آخر چقدر ساده دلم زود باور است در دورهاي باطل دنيا نبوده ام آري هميشه بود و نبودم برابر است دنيا برادري است كه قابيل مي شود اما چه مي شود كه برادر برادر است
يك مثنوي از ناصررزمجو چشمان سياه تو نمايان گر عشقند مانند شب شام غريبان دمشقند چشمان تو كوفه است، مدينه است، حجاز است پس راه رسيدن به تو بسيار دراز است چشمي حسن و چشم دگر نيز حسين است ما بين دو ابروي تو بين الحرمين است من يونسم و رانده شده، چشم تو ماهي است همواره حريمت حرم امن الهي است مانند همه سيده ها سبز قبايي معصوم چنان پنج تن ال عبايي دنيا همه شيريني در كام تو باشد اسلام تبرك شده ي نام تو باشد چشمان سياه تو نمايان گر عشقند مانند شب شام غريبان دمشقند
يك غزل از خودم فهميده ام عزيز! كه ديگر بهار من پايان گرفت زودتر از انتظار من ما دو پرنده ايم ولي عاقبت رسيد فصلي كه كوچ مي بردت از ديار من اين مرغ پر شكسته برايت شگون نداشت بي هوده دل مبند به ماندن كنار من اين آسمان فقط قرق بال هاي توست پرواز كن پرنده ي خورشيد وار من شايد كم است جاذبه ي چشم هاي من ديگر براي ماندن تو در مدار من تقدير حكم كرده و ديگر گريز نيست اين بار روشن است سرانجام كار من تو ايستگاه مي شوي اما بدون من دارم عبور مي كنم از تو...
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در شنبه 31 تیر1385 و ساعت 10:38 قبل از ظهر يك غزل هم از خانم سولماز سبزي از بندر عباس شايد اگر به خلوت من پا نمي گذاشت هرگز مرا درون معما نمي گذاشت اين چشم ها جزيره ي دختر نديده اند اين چشم ها مرا به خودم وا نمي گذاشت خود خيره، خيره، خيره مرا در خودش كشيد فرصت براي چشم من اما نمي گذاشت حالا تمام عشق مرا سرنوشت برد سهمي براي اين زن تنها نمي گذاشت تقدير در حسادت خود غرق مانده است تقدير در كنار تو من را نمي گذاشت اي كاش تا عزيز من اين سرنوشت كور اين سرنوشت سر به سر ما نمي گذاشت يك شعر سپيد از دوست خوبم علي يوسفيان (فريدون كنار)
اين گوش ماهي توي گوشم صداي دريا است
هرچند ماهي شدن تازگيهايم زياد شده
راستي هم نشينيام با تو خفهام نمي كند دريا صداي توست در آغوش من از انگشت هاي اشاره تا پستان هاي جزيره با عشرت اشتها غرق غرور و سياه چشم دلفينهايي كه دست تكان مي دهي *** اديسيوس روي شانهاش طوفان مي فروشد و من ترانهام را به او مي سپارم
يك غزل از خودم همين كه اسم تو آمد زبانم الكن شد و اين بهانه ي خوب سكوت كردن شد سكوت و درد عجيبي كه تا هميشه ي عمر شبيه دست شكسته وبال گردن شد بگو چگونه تو را دست باد با خود برد بگو كجا به حضورت دوباره روشن شد هزاز مرتبه چشمم تو را قدم زد تا هزار آينه در هم پر از تو و من شد شبي كه كوه شدي عشق از تو بالا رفت و بعد كوه نوردت اسير بهمن شد چقدر نام تو را مومنانه نوبر كرد چقدر ساده دچار نگاه يك زن شد
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در سه شنبه 13 تیر1385 و ساعت 10:28 قبل از ظهر سلام
يك غزل هم از خودم
تا فصل فصل در بدريهاي گندم است اين مرد خسته در خم گيسوي تو گم است بر من نگاه نرم تو با آشتي گذشت اين گونه آشتي كه تو كردي تهاجم است آتش بكش تمام مرا در تمام خويش اين تن براي سوختنم كوه هيزم است بي وقفه مي دمي به غزل روح تازه را اين از نشانه هاي مسيحاي دوم است من معتقد شدم كه مسيحا تو بوده هر چند هيچ وقت نگفتند خانم است حالا كه خوشه خوشه ي گندم جواب ماست
يك غزل هم از خانم سولماز سبزي فريب دست تو را روسري اگر بخورد و چشم تو به بلنداي موي سر بخورد به روي پاكي دستان تو به هر ترتيب نخواه اول اين بيت ضربدر بخورد منم درخت صبوري كه بعد از اين بايد به جاي دست نوازش فقط تبر بخورد هميشه ترس من از اين نگاه هاي درشت هميشه ترس تو شايد به من نظر بخورد نخواه گم شده ي روزنامه ها بشوم نخواه چشم تو روزي به اين خبر بخورد خلاصه اين كه پلنگم! بترس از روزي كه اين غرور بدان سان به ماه بر بخورد- كه از هميشه ي عمر تو دست بردارد و باز هم به دل هر دومان ضرر بخورد ديگر چه جاي پرسش بيجاي مردم است؟
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در دوشنبه 5 تیر1385 و ساعت 9:31 قبل از ظهر سلام
يك غزل از خانم سولماز سبزي در تو فرو شده است تمام وجود من اين تار و پود توست و يا تار و پود من جان مرا بگير، بگير و حلال باد فرقي نداشت ماندن و بود و نبود من تنها براي خويش تو را فرض كرده ام لعنت به هر چه عشق، به روح حسود من خورشيد سهم توست عزيزم! نه من، كه شب مصداق بارزي است ز بخت كبود من راي غزل عجيب هميشه به نفع تو است حتي نبود مصرعي از آن به سود من
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در یکشنبه 4 تیر1385 و ساعت 12:7 بعد از ظهر سلام
يك غزل از صادق فقاني
تا ابد بغض منِِ غم زده كال است عزيز ديدن گريه ي تمساح محال است عزيز تا شما خانه ي تان سمت شمال ده ماست قبله ي دهكده مان سمت شمال است عزيز پنجره بين من و توست مرا بوسه بزن بوسه از آن طرف شيشه حلال است عزيز ماه من عكس تو در چشمه گل آلود شده عيب از توست ببين چشمه زلال است عزيز دام گيسوي تو بي دانه شده مي فهمي امپراتوري تو رو به زوال است عزيز عشق اين نيست كه بر گردن من حلقه زده اين كه بر گردنم افتاده وبال است عزيز چار فصل است دلم منتظر پاسخ توست لعن و نفرين به تو و هر چه سوال است عزيز
|+| نوشته شده توسط حر شفقت در سه شنبه 30 خرداد1385 و ساعت 8:35 قبل از ظهر |
|

